زندگی نامه شهید سیدعلیرضاعصمتی
سید علی رضا عصمتی اولین فرزند خانواده ی عصمتی در سال 1338 ه ش در شهر
انابد دربخش بردسکن به دنیا آمد .دو ساله بود که مادرش در گذشت و پدرش دو
سال بعد مجددا ازدواج کرد تا کانون خانواده اش گرمتر شود و کودکش کمتر داغ
بی مادری را حس کند . در کودکی به مکتب خانه نزد شیخ «محمد هادی» رفت و با
جدیت قرآن را فرا گرفت .
وی در کودکی سخت بیمار شد و با نذر و دخیل شدن به حرم حضرت رضا شفا یافت .دوره ابتدایی را در زادگاهش و راهنمایی را در بردسکن گذراند و همزمان با تحصیل در امر کشاورزی نیز به کمک پدر شتافت .او در مدتی قالیبافی و در زمان کوتاهی هم رنگ رزی کرد .سید علی رضا پیش از پیروزی انقلاب اسلامی در تهیه و توزیع اعلامیه ها و نوارهای سخنرانی امام خمینی می کوشید و در جلسه های نیمه شب مهدیه شرکت می کرد .وی ضمن شرکت در راهپیمایی ها دوستانش را هم به همگامی با مراسم انقلاب فرا می خواند .کوچکترین فرد گروه بود و لذا حمل و نقل نوارها و اطلاعیه ها را به او محول کرده بودند . سید در شانزده سالگی با خانم «فرخ تربتی» آشنا شد و در مراسمی ساده و بی پیرایه با او ازدواج کرد .
نتیجه این پیوند چهار فرزند دختر و پسر به نام های «الهام »، «سمیه» ، «مرتضی» و «مصطفی» می باشند .
«سید علی رضا» با صدایی شیرین و زبانی شیوا کلاس های تجوید قرآن را برگزار می کرد که استقبال کنندگان زیادی داشت و جوانان و نوجوانان، بیشترین شرکت کنندگان درس قرآنش بودند. چند جزء از قرآنی را از حفظ داشت و در هنگام امر به معروف و نهی از منکر دوستان از آیه های متناسب با موضوع بهره می جست .وی برای آموزش دادن مربیان به روستا ها می رفت و رایگان تدریس می کرد .گاهی که قرآ ن می خواند، می گریست و هنگام ناراحتی با خواندن چند آیه به قرآن پناه می برد .
اذان گوی محله بود و دوستان هم سن و سالش را با خود به نماز جماعت می برد .در ورزش دو همگانی که فاصله یک کیلومتری بین انابد و مظفر آباد شرکت می جست .
سال 1359 عضو بسیج شد و به جبهه نبرد رفت. در نیمه های سال 1360 جذب سپاه پاسداران انقلاب اسلامی گردید .او از آغاز کار برای سبزپوشان سپاه کلاس تجوید قرآن می گذاشت به طوری که بیشتر وی را به عنوان مربی قرآن می شناختند. در ماه مبارک رمضان جلسه قرائت قرآن را در نمازخانه سپاه اداره می کرد .اواخر سال 1360 که دیگر بار به جبهه اعزام گردید، در تیپ امام رضا فرمانده گروهان بود .وی در تابستان 1361 از «کاشمر» به «بردسکن» مأمور و فرمانده بسیج شد .
او اهل معاشرت بود و به رفت و آمد با خویشان اهمیت می داد و در کارهای خانه کمک می کرد . هر کسی با اندک همنشینی با او شیفته خوشرویی اش می شد .بسیار افتاده فروتن و شوخ طبع بود .
«سید علی رضا »به پدرش می گفت :باید با هم به جبهه برویم تا از نزدیک ببینید که در آنجا چه خبر است و آخرین بار هم او را با خود برد .در کمک رسانی به رزمندگان در پشت جبهه نیز بسیار کوشا بود و در سخنرانی هایش از مردم می خواست که به جبهه کمک کنند .
سال 1361 مجددا به جبهه نبرد و لشگر پنج نصر رفت و حدود سه سال جانشین فرمانده گردان بود .بدنش ترکش های کوچک و بزرگ جنگ را تحمل می کرد و چندین بار از ناحیه شکم و کمر مجروح گردید . همواره آرزو داشت که بعد از شهادتش جنازه اش مفقود باشد. به جمعی از دوستانش که از او امضا می گرفتند تا در آن عالم آنان را از یاد نبرد ، قول شفاعت داده بود .
سرانجام «سید علی رضا عصمتی» در شهریور سال 1365 در سمت معاون اول گردان کوثر در عملیات کربلای 8 شرکت جست و با وجود مجروحیت در قسمت شانه و شکم از انتقال به اورژانس و پشت جبهه خودداری کرد و همچنان به هدایت و حمایت از نیروهای بسیجی گردان کوثر پرداخت تا آنجا که دیگر توانی برایش نماند و جسم مطهرش در منطقه ای باتلاقی ماند و مفقود الاثر گردید .
پیکر پاک سردار شهید «سید علیرضا عصمتی» در سال 1373 توسط گروه تفحص سپاه شناسایی گردید و پس از چند روز در «بردسکن» تشییع و در گلزار شهیدان انابد به خاک سپرده شد . وصیت نامه
...ای مردم ، ای امت اسلام و ای سلحشوران و امت همیشه در صحنه و ای کسانی که با سرد و گرم انقلاب ساخته اید، امام عزیز این حسین زمان را همچون قاسم و اکبر یاری کنید .
آگاه باشید و از تفرقه بپرهیزید و همیشه فرمان امام بیدارمان را برای خود ملاک قرار دهید .
بدانید اسلام ناطق و حسین زمان ، همین خمینی است و از او پیروی کنید و مبادا خدای ناکرده سست گردیده و امام عزیزمان را مثل مردم کوفه تنها بگذارید و ان شاالله تنها نخواهید گذاشت.
از روحانیت مبارز و در خط امام حمایت کنید و هوشیار باشید که شما را از روحانیت جدا نکنند.
به هیچ دسته و حزبی به غیر از حزب الله وابسته نباشید که تنها در قرآن دو حزب وجود دارد یکی حز ب الله و دیگری حزب شیطان .
دعا ها را فراموش نکنید.
پدرم! همچون کوه استوار و مقاوم باشید و افتخار کنید به قربانی تان و صبر کنید و خوشحال باشید که به خواست خدا خشنود شده ام اگر قبول شود ، که ان شاالله قبول خواهد شد. محمد اصغری:
سید علیرضا نزدیک ظهر که می شد خودش به تنهایی از قالیبافی دست می کشید ، وضو می گرفت و آماده نماز می شد .بزودی با هم دوست و صمیمی شدیم و ما را هم به نماز اول وقت مشتاق می کرد .می گفتم :بیا یک چین دیگر ببافیم. می گفت: اول نماز، بعد کار .بعد هم با شور و شوق به نماز می ایستاد و با خشوع نمازش را می خواند ، با این کارش ما نیز شیفته نماز شده بودیم و از آن لذت می بردی. همسر شهید:
به خانه یکی از آشنایان سید علیرضا در مشهد برای ناهار دعوت شده بودیم و مسافرت اولمان بود. سر ظهر به مشهد رسیدیم .گفتم: مستقیم به خانه دوستت می رویم ؟گفت :نه اول زیارت بعد دعوت .
گفتم دیر می شود، آنها منتظرند .گفت: خانم اول زیارت بعد دعوت و ادامه داد آنها که دعوت کرده اند ، انتظار هم می کشند .
آن روز با دلی جمع به زیارت امام رضا رفتیم و پس از آن به خانه دوستش .بعد ها پی بردم که او همیشه پس از رسیدن به مشهد ، اول به زیارت می رفته است .
یکی از همسایگان به در خانه آمد و گفت آقا سید آیا درست است که شما به عنوان مربی قرآن همسایه ما باشید و من قرآن خواندن بلد نباشم ؟این ده هزار تومان را بگیر و مرا قرآن خوان کنید !
سید علیرضا با چهره ای گشاده پاسخ داد :چه کسی از همسایه بهتر ؟در خدمت شمایم .شما خیلی به گردن ما حق دارید .پول را هم از ایشان قبول نکرد و بعد از مدتی همسایه را قرآن خوان کرده بود .
وی در کودکی سخت بیمار شد و با نذر و دخیل شدن به حرم حضرت رضا شفا یافت .دوره ابتدایی را در زادگاهش و راهنمایی را در بردسکن گذراند و همزمان با تحصیل در امر کشاورزی نیز به کمک پدر شتافت .او در مدتی قالیبافی و در زمان کوتاهی هم رنگ رزی کرد .سید علی رضا پیش از پیروزی انقلاب اسلامی در تهیه و توزیع اعلامیه ها و نوارهای سخنرانی امام خمینی می کوشید و در جلسه های نیمه شب مهدیه شرکت می کرد .وی ضمن شرکت در راهپیمایی ها دوستانش را هم به همگامی با مراسم انقلاب فرا می خواند .کوچکترین فرد گروه بود و لذا حمل و نقل نوارها و اطلاعیه ها را به او محول کرده بودند . سید در شانزده سالگی با خانم «فرخ تربتی» آشنا شد و در مراسمی ساده و بی پیرایه با او ازدواج کرد .
نتیجه این پیوند چهار فرزند دختر و پسر به نام های «الهام »، «سمیه» ، «مرتضی» و «مصطفی» می باشند .
«سید علی رضا» با صدایی شیرین و زبانی شیوا کلاس های تجوید قرآن را برگزار می کرد که استقبال کنندگان زیادی داشت و جوانان و نوجوانان، بیشترین شرکت کنندگان درس قرآنش بودند. چند جزء از قرآنی را از حفظ داشت و در هنگام امر به معروف و نهی از منکر دوستان از آیه های متناسب با موضوع بهره می جست .وی برای آموزش دادن مربیان به روستا ها می رفت و رایگان تدریس می کرد .گاهی که قرآ ن می خواند، می گریست و هنگام ناراحتی با خواندن چند آیه به قرآن پناه می برد .
اذان گوی محله بود و دوستان هم سن و سالش را با خود به نماز جماعت می برد .در ورزش دو همگانی که فاصله یک کیلومتری بین انابد و مظفر آباد شرکت می جست .
سال 1359 عضو بسیج شد و به جبهه نبرد رفت. در نیمه های سال 1360 جذب سپاه پاسداران انقلاب اسلامی گردید .او از آغاز کار برای سبزپوشان سپاه کلاس تجوید قرآن می گذاشت به طوری که بیشتر وی را به عنوان مربی قرآن می شناختند. در ماه مبارک رمضان جلسه قرائت قرآن را در نمازخانه سپاه اداره می کرد .اواخر سال 1360 که دیگر بار به جبهه اعزام گردید، در تیپ امام رضا فرمانده گروهان بود .وی در تابستان 1361 از «کاشمر» به «بردسکن» مأمور و فرمانده بسیج شد .
او اهل معاشرت بود و به رفت و آمد با خویشان اهمیت می داد و در کارهای خانه کمک می کرد . هر کسی با اندک همنشینی با او شیفته خوشرویی اش می شد .بسیار افتاده فروتن و شوخ طبع بود .
«سید علی رضا »به پدرش می گفت :باید با هم به جبهه برویم تا از نزدیک ببینید که در آنجا چه خبر است و آخرین بار هم او را با خود برد .در کمک رسانی به رزمندگان در پشت جبهه نیز بسیار کوشا بود و در سخنرانی هایش از مردم می خواست که به جبهه کمک کنند .
سال 1361 مجددا به جبهه نبرد و لشگر پنج نصر رفت و حدود سه سال جانشین فرمانده گردان بود .بدنش ترکش های کوچک و بزرگ جنگ را تحمل می کرد و چندین بار از ناحیه شکم و کمر مجروح گردید . همواره آرزو داشت که بعد از شهادتش جنازه اش مفقود باشد. به جمعی از دوستانش که از او امضا می گرفتند تا در آن عالم آنان را از یاد نبرد ، قول شفاعت داده بود .
سرانجام «سید علی رضا عصمتی» در شهریور سال 1365 در سمت معاون اول گردان کوثر در عملیات کربلای 8 شرکت جست و با وجود مجروحیت در قسمت شانه و شکم از انتقال به اورژانس و پشت جبهه خودداری کرد و همچنان به هدایت و حمایت از نیروهای بسیجی گردان کوثر پرداخت تا آنجا که دیگر توانی برایش نماند و جسم مطهرش در منطقه ای باتلاقی ماند و مفقود الاثر گردید .
پیکر پاک سردار شهید «سید علیرضا عصمتی» در سال 1373 توسط گروه تفحص سپاه شناسایی گردید و پس از چند روز در «بردسکن» تشییع و در گلزار شهیدان انابد به خاک سپرده شد . وصیت نامه
...ای مردم ، ای امت اسلام و ای سلحشوران و امت همیشه در صحنه و ای کسانی که با سرد و گرم انقلاب ساخته اید، امام عزیز این حسین زمان را همچون قاسم و اکبر یاری کنید .
آگاه باشید و از تفرقه بپرهیزید و همیشه فرمان امام بیدارمان را برای خود ملاک قرار دهید .
بدانید اسلام ناطق و حسین زمان ، همین خمینی است و از او پیروی کنید و مبادا خدای ناکرده سست گردیده و امام عزیزمان را مثل مردم کوفه تنها بگذارید و ان شاالله تنها نخواهید گذاشت.
از روحانیت مبارز و در خط امام حمایت کنید و هوشیار باشید که شما را از روحانیت جدا نکنند.
به هیچ دسته و حزبی به غیر از حزب الله وابسته نباشید که تنها در قرآن دو حزب وجود دارد یکی حز ب الله و دیگری حزب شیطان .
دعا ها را فراموش نکنید.
پدرم! همچون کوه استوار و مقاوم باشید و افتخار کنید به قربانی تان و صبر کنید و خوشحال باشید که به خواست خدا خشنود شده ام اگر قبول شود ، که ان شاالله قبول خواهد شد. محمد اصغری:
سید علیرضا نزدیک ظهر که می شد خودش به تنهایی از قالیبافی دست می کشید ، وضو می گرفت و آماده نماز می شد .بزودی با هم دوست و صمیمی شدیم و ما را هم به نماز اول وقت مشتاق می کرد .می گفتم :بیا یک چین دیگر ببافیم. می گفت: اول نماز، بعد کار .بعد هم با شور و شوق به نماز می ایستاد و با خشوع نمازش را می خواند ، با این کارش ما نیز شیفته نماز شده بودیم و از آن لذت می بردی. همسر شهید:
به خانه یکی از آشنایان سید علیرضا در مشهد برای ناهار دعوت شده بودیم و مسافرت اولمان بود. سر ظهر به مشهد رسیدیم .گفتم: مستقیم به خانه دوستت می رویم ؟گفت :نه اول زیارت بعد دعوت .
گفتم دیر می شود، آنها منتظرند .گفت: خانم اول زیارت بعد دعوت و ادامه داد آنها که دعوت کرده اند ، انتظار هم می کشند .
آن روز با دلی جمع به زیارت امام رضا رفتیم و پس از آن به خانه دوستش .بعد ها پی بردم که او همیشه پس از رسیدن به مشهد ، اول به زیارت می رفته است .
یکی از همسایگان به در خانه آمد و گفت آقا سید آیا درست است که شما به عنوان مربی قرآن همسایه ما باشید و من قرآن خواندن بلد نباشم ؟این ده هزار تومان را بگیر و مرا قرآن خوان کنید !
سید علیرضا با چهره ای گشاده پاسخ داد :چه کسی از همسایه بهتر ؟در خدمت شمایم .شما خیلی به گردن ما حق دارید .پول را هم از ایشان قبول نکرد و بعد از مدتی همسایه را قرآن خوان کرده بود .
+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر ۱۳۹۲ ساعت 13:29 توسط صادق غلامی
|